پنج شــنبه های دلـدادگی ٢٣ مهرماه ١۴٠۵ (گلزار شهدای وردنجان)
بسم الله الرحمن الرحیمجلسه مجمع مداحان و شاعران اهل ع به مناسبت استقبال از ایام فاطمیه
جلسه راهبردی و هماهنگی دیدار آسمانی ها استان اصفهان
سردار حسنوند فرمانده انتظامی استان اصفهان و سرهنگ مولوی رییس پلیس راهنمایی رانندگی استان اصفهان به جمع خادمیاران افتخاری شهدا پیوستند
به مناسبت هفته نیروی انتظامی صورت گرفت
گزارش تصویری فعالیت خادمیاران گلزار شهدای قم
برکزاری تجمع شبانه و دعای توسل کاروان زیارتی خادمیاران شهرستان رومشکان
برگزاری اردوی جهادی در روستای تنجور بروجرد
گزارش ویدئویی از غرفه خادمیاران شهدای خراسان شمالی در هفته دفاع مقدس
اردوی زیارتی خادمیاران شهدای شهرستان رومشکان به مشهد مقدس
عزیزان آثار محبت اهل بیت(علیه السلام) در خلق و خوی شما نمایان میشود و چنانچه اطرافیانتان در حضور شما احساس امنیت کنند بدانید صراط ، صراط مستقیم است. (شهید مدافع حرم احمدرضا افشاری)
هیچ وقت از سوریه سوغاتی نمیآورد، میگفت: من از بازار شام خرید نمیکنم، بازاری که حضرت زینب(س) رو به اسیری بردند خرید کردن نداره... (شهید روح الله قربانی)
از این حرف که برخی میگفتند «فقط میریم جبهه برای شهید شدن و...» اصلا خوشش نمی آمد! به دوستانش میگفت: «بگید ما تا لحظه آخر ، تا جایی که نفس داریم برای اسلام و انقلاب خدمت میکنیم ، اگر خدا خواست و نمره ما بیست شد آنوقت شهید میشویم . ولی تا آن لحظهای که نیرو داریم باید برای اسلام مبارزه کنیم. (شهید ابراهیم هادی)
در این زمان به دنیا آمدهایم که موثر در تحقق وعده ظهور باشیم... (شهید محمودرضا بیضایی)
در زندگی دنبال کسانی حرکت کنید که هرچه به جنبههای خصوصیترِ زندگیشان نزدیکتر میشوید،تجّلی ایمان را بیشتر میبینید. (استاد شھید دکتر سید محمّد حسین بھشتی)
میگفت: همیشه عکس یه شهید تو اتاقتون داشته باشید. پرسیدم: چرا؟ گفت: اینا چشماشون معجزه میکنه هروقت خواستید گناه کنید فقط کافیه نگاهتون بهشبخوره
کنگره شهدای غریب در اسارت: تجلیلی از ایثار و مقاومت
بهمگفت:باایناوضاعگرونیهنوزمپای آرمانهایرهبرتهستی؟!گفتم:بهمایاددادنتویمکتبحسینممکنه، آبهمواسهخوردننباشه...!#رهبرانه
عکس ماها رو می بینید عکس ما عمل می کنید این رسمش نبود...
یک مدت می دیدم می آید و می رود. بچه ها خیلی تحویلش می گرفتند. نمی دانم چرا نپرسیدم این کی هست اصلا. همین طوری خوشم آمده بود ازش. گفتم برویم یک گپی بزنیم. با هم رفتیم توی سنگر فرماندهی، رفت چای آورد، چهار زانو نشست کنار من. دستم را گرفت توی دستش، از اصفهان و خانه شان و چایی های مادرش حرف زد. اصلا به نظرم نمی آمد فرمانده لشکر باشد. (شهید حسین خرازی)